یک پدر با اندام متناسب و رنگی تیره
یک همسر خوش لباس که می گه عاشق شوهرشه
بوسه های پر محبت ...
و دو تا دختر دوست داشتنی
اصلن دلم نمی خواد از زاویه سیاسی به ساکنین جدید کاخ سفید نگاه کنم، با یه دید کاملن ( کاملا) خانوادگی به تماشای این چهار نفر نشستم...
مادر دائم در حال خنده است و دست و پاشو گم کرده ، سعی می کنه رفتارش هم وزن وزنش باشه! حالا اون خانم کاخه و صاحب خونه ( ملت آمریکا ) دست کم یه قرار داد ۴ ساله امضا کرده!
خیلی خوب خبر داره که خیلی از زنها با حسرت و تحسین نگاهش می کنن و حتا برای هم تیپ شدن باهاش ، مدل لباسهایی رو که انتخاب می کنه، می پوشن!
دو دختر که نگاههای شیطونشون می گه که نمی دونن واقعن چه اتفاقی افتاده و پدر گفته بازهم باید خودشون اتاقشون رو مرتب کنند، شاید از همه حرفهای اطراف بیشتر از همه این رو درک می کنن که دوستها و هم مدرسه ای های سابقشون ،می گن خوش به حالتون ... و ممکنه فکر کنن به خاطر خونه جدیده!
صدای پدر گرم و با صلابت و مهربونه!
دخترها نمی فهمن که پدر وعده کرده : مرد امید و تغییر باشه ، برای همه جهانی که اونها نمی شناسنش!
اما به اونها قول داده سگ قشنگی پیدا کنه!
همه چیز توی این روزگار سیاه، سیاهه!
اما این دفعه جنس سیاهی فرق می کنه!
خانواده خوشبختی به نظر می رسند
اولین سیاههای این کاخ سفید...!
کاش ۴ سال و یا ۸ سال دیگه که باید رحل اقامت ببندند
اون زمان که دخترها قطعن به قدری بزرگ شدند که دنیا رو بزرگتر ببینند توی تاریخ دنیا نوشته باشند :
باراک حسین اوباما
سیاهی که آمد و سپید بود!
کاش...
پی نوشت: این ها رو از روی ساده لوحی ننوشتم و از آمریکا هم انتظار ارمغان آزادی برای جهان و کشورم ندارم، تنها و تنها ترسیمی بود از یک خانواده با آینده ای پیش رو...

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 14:31 توسط نگار سایه

