نمیشناسمش هنوز و هیچگاه
مردی با صدای از نفس افتاده
و گاه با صلابتی کهن چون سرزمینش
مدتها بود که سه شنبه شب ها یک هفته در میان به خانه فرمانیه نمی رفتم و خرداد بود که دانستم دیگر صاحب خانه نیست و دیگر نیست روزی که پیرمرد سه شنبه شبها را ببینم ...
نمی دانم آن کتابها که میگفت باید تمام شوند ، شد؟!
نمی دانم آن ناگفته ها را که گفت باید گفت، گفت؟!
پیر ورجاوند ایران ،
چه خوشبخت مردیست که سالیست در آغوش مام میهن آرمیده!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 14:58 توسط نگار سایه


