تبليغاتX
شهر سایه

به نام خدای ایران زمین

اگر ایران به جز ویران سرا نیست , من این ویران سرا را دوست دارم

11روز از یلدا گذشت اما تشعشعاتش هنوز من فلک زده رو ول نکرده!

خدا بگم چی کارنکنه اون کسی که این ویروس یلدا بازی رو برای اولین بار

انداخت توی وبلاگستان...!

هی خواستنم ننویسم دیدم نمیشه، پس فردا پشت بند همه اون رجزهایی که

پشت سرم می خونن اینم اضافه میشه که حالا واسه یه بازی دعوتش کردیم

چقدر گذاشت طاقچه بالا!

به روی چشم! کنار همه خصوصیات فاجعه آمیزم 5تاشونو که میتونم ،

میگم!

1- یکی از دوستان نوشته بود ما ایرانی ها مردمانی میان سنت و مدرنیته

هستیم ، باید بگم آهان منم همینم!

هم هوای هزاره ها توی سرمه هم خودمو فرزند امروز می دونم!

یه جورایی عاشق هر چیز قدیمی و هر سنت اصیلم!

در عین حال نمی تونم خودم رو تو غالب یه زن سنتی - البته با اون دیدگاهی

که جامعه امروز ما از زن سنتی داره - که از صبح تا شب درحال رفت و

روب و غر و غیبت و پخت و پزه، تصور کنم!

دوست داشتم شبانه روزم 32ساعت بود تا 12ساعتشو توی خونه آواز

می خوندم و آشپزی و مطالعه میکردم و در حالیکه در خدمت کانون گرم

خانواده بودم برای خودم خزعبلات مینوشتم، 12ساعت توی اجتماع و

سر کار و فعالیت و نشستهای مثلن سیاسی و برنامه های متفرقه بودم

و 8ساعت هم به مفیدترین کار زندگیم یعنی خوابیدن می پرداختم!

از این جهت گفتم مفید که شاید توی این 8 ساعت لااقل برای خلق الله

آزاری نداشته باشم! هر چند بعضیها توی خوابم دست از سر آدم

بر نمی دارن و می خوان از زیر زبونم حرف بکشن!

خلاصه اینکه، هم می خوام سنتهایی رو که خیلی دوستشون دارم حفظ کنم

و هم می خوام مدرن باشم ، دست آخرم نه سنتی ام نه مدرن شدم!

2- به استناد بند 1، طبیعیه که آهنگهای به قول خودمون اصیل و کلاسیک

رو به این صداهای اجخ وجخ جدید که به نظرم فقط ظرف و ظروف به

هم میکوبن و خودشونو به در و دیوار میزنن و همشم حالشون بده ترجیح میدم!

دوستام میگن سوزن سلیقه ام روی 50 سال قبل گیر کرده ، و هر چیزی که

اون موقع مد بوده حالا باب طبع منه! راستم میگن : من با بوی کهنگی و

اصالت، تازه میشم!

3-مثل خیلی از دخترها یه روزگاری تصوری که از شاهزاده مورد علاقه ام

داشتم، یه شاهزاده ملی و صد در صد اپوزیسیون بود که حتمن باید سبزه و

چشم ابرو مشکی و اتفاقن سید اولاد پیغمبر باشه!

اما از قضای روزگار هرکی جلوی راهم سبز می شد ،سفید و شیت و زبانم

لال اصلاح طلب بود!

4-یه جورایی بعضی اخلاقم شبیه جناب آقای کروبیه!!! یه وقتایی از در دروازه

رد نمیشم اما یه روزهای مثل فرفره از ته سوزن می گذرم!

بعضی وقتها انقدر سنگ دل میشم که خودم از خودم کیف میکنم! اما بعضی

وقتام نگاه یه بچه احساساتیم میکنه!

تازگیها هم ( از 11 فرودین ) بلا به دور دچار تلطیف عواطف شدم و با

عرض شرمندگی اشکم دم مشکمه!

بی رو در واسی دم دمی ام!

یه وقتهایی یه ریز حرف میزنم یه وقتایی هم صم و بکم ...!

یه وقتایی از دیوار راس بالا می رم یه وقتم همچین میرم تو خودم که

هیچکی نمی تونه درم بیاره!

5- از همه بدتر اینکه آقا من از انتقاد بدم میاد ، به خدا خیلیم بدم میاد!

هرکاری میکنم که انتقاد پذیر بشم نمیشه که نمیشه!

وقتی کسی در نهایت رفاقت داره نقدم می کنه به قول فروغ ،

ناخود آگاه طناب دارش رو توی ذهنم میبافم!

هرچی به خودم میگم آخه دختر خوب ! یکی که ادعاش میشه

می خواد خیر سرش کار سیاسی کنه باید انتقاد پذیر بشه،

بازم حالیم نمیشه!

بعضی وقتا سعی میکنم ژستای روشنفکرانه بگیرم که

نقد از لوازم اجتناب ناپذیر دموکراسیه اما این حرفا توی

همون ژستای روشنفکرانه باقی میمونه و هیهات که هیچ وقت

به واقیعت تبدیل نمیشه!

 

من دعوت دوستان رو لبیک گفتم و به هر جون کندنی که بود 5 تا

خصلت پیدا کردم و نوشتم، اما اجازه بدید به بقیه رحم کنم و کسی رو

به این ضیافت دعوت نکنم!

بعد نوشت: راستی من یه پست دارم، اسمش  اینجا چیکار میکنمه! 

 یکی از اولین پستای شهر سایه اس!

اونجا مفصل  تا ۷ پشتمو توضیح دادم!یه عکس بدریختمم اونجاست !

چون اون موقع عکس دیگه ای دم دست نداشتم ، شاید سر فرصت

عوضش کردم!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 12:17 توسط نگار سایه


[ ) ] [  ] [ 5 ]


درود بر شما!

من یک دختر کرد هستم...!

یک ایرانی در شهر سایه!

یادم نیست اولین بار کی شنیدم دخترو پسربا هم فرق دارند،احتمالا این اختلاف زیاد برام مهم نبود؛خیلی از هم بازیهای دوران کودکی و دوستای مهد کودک و آمادگیم از" جنس دیگر"بودند، هیچ وقت تصور نکردم اونها از من برترند!

اما نمی فهمیدم چرا مادر بزرگم به همه تازه عروسهای فامیل می گفت:خدا ان شاء الله یک پسر کاکل زری بهت بده!

نمیدونم آیا برام عجیب بود که چرا من باید یک مدرسه برم و فرهنگ،هم بازی دوران آمادگیم یک مدرسه دیگه؟

 ومن باید مقنعه سر کنم اما اون نه!

اولین دعواها برای دفاع از زن بودن همون موقع شروع شد.

"پسرها شیرن مثل شمشیرن،دخترا موشن مثل خرگوشن... "

این جمله موجب یک کتک کاری فمینیستی با پسرها شد!

هنوز صورت برافروخته مادرم رو به یاد دارم که با اخم میگفت:

مگه دختر با پسر دعوا می کنه؟تو نمیدونی چقدر زشته یه دختر با پسرا کتک کاری کنه !؟

(و البته چند تا حرف درشت دیگه)

به خودم که اومدم دیدم بازی تبم مورد علاقه ام رو نمی تونم ببینم یا اسم ایرانم رو تو استادیوم های داخلی فریاد بزنم.

الان احساس سرخوردگی درک این موضوع خیلی کم رنگ شده، اما مطمئنم برای اون دختر نوجوان پر شر وشور تحملش سخت بود.

هنوز پا به دبیرستان نگذاشته بودم که یک روز سر کلاس دبیر پرورشی گفت:

_زنها نمیتونن رییس جهور بشن!!!

_آخه خانم چرا؟

_خب میگن تو قانون اساسیه

_برای چی؟

دبیر پرورشی که اتفاقا ظاهر بسیار موقر ومنطقی ای داشت به شوخی گفت:

فکر کن میشه کار یک کشور رو تعطیل کرد به خاطر اینکه خانم رییس جمهور رفته مرخصی زایمان!

یا سفرش به یک کشور دیگه رو به خاطر اینکه شوهرش نمی گذاره بره خارج لغو کنن!

_خانم ببخشیدا ولی هیچکدوم از اینها دلیل نمی شه ، حتما باید این قانونا رو درست کرد!

_سایه جان !خیلی از پستها هستن که با این حال که ظاهرا محدودیت قانونی در باره اونها وجود نداره اما بازم  به زنها سپرده نمیشه

_مثلا ؟

_وزارت ،سفارت،ریاست مجلس وریاست....

اون روز چیزی در درونم شکست که حتی خود صدای شکستنش رو نشنیدم!

من چه فرقی با پسر همسایه دارم؟

یعنی مامان بزرگ هم به همین خاطر برای همه دعا می کرد که پسر داشته باشند؟

نه!دنیای مادر بزرگ بسیار کوچکتر از اون بود که به این چیزا فکر کنه...

حتما این آرزو سینه به سینه ونسل به نسل به مادر بزرگ به ارث رسیده

...

بعدها فهمیدم نه تنها در قانون اساسی بلکه در قوانین مدنی و عرصه های اجتماعی هم تفاوت میان زن و مرد بسیار است و متاسفانه این تفاوت به شکل آشکاری به نفع "جنس دیگر"

"جنس دیگر"ی که هیچ گاه برای من دیگر نبود؛ اما ضوابطی  می خواست از وی  دیگر برتری بسازد تا من آن را که باید در کنار خود داشته باشم مقابل خویشتن تصور کنم!

(در آینده بیشتر در این باره صحبت می کنم)

اما واقعیت تواناییها به گونه ای دیگر بود!صندلی دانشگاهها پر از دختران همسال من بود که عمدتا نمرات بهتری نیز می گرفتند!

...

درست یا غلط من سه مشکل عمده دارم:

1-فردی از جامعه هستم و به عنوان یک شهروند شاهد  زیر پا گذاشته شدن حقوق شهروندی خود و دیگرانم!

2-زن هستم و به این سبب محدویت مضاعف را تحمل می کنم !

3- من از نژاد مردم دیار کردستانم  و با آنجه مشکل قومیتها خوانده می شود احساس همدردی بیشتری دارم!

 

 

امروز در دهه سوم زندگیم به تمام نا عادلانه ها معترضم و شاید در شهرسایه کمی از آنچه هست   را ببینم!

 

در پرسه در شهر سایه با من همراه باش!

 

پ.ن:یکی از بچه ها وقتی نوشتم دهه سوم زندگیمه  گفت مگه تو سی رو رد کردی ؟!

گفتم بابا جان دهه سوم یعنی بیستو رد کردم مگه تو خانمی میشناسی که سی رو رد کرده باشه!!!! 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 ساعت 0:7 توسط نگار سایه


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | پست الکترونیک | بلاگفا | قالب های پارسی

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com