11
روز از یلدا گذشت اما تشعشعاتش هنوز من فلک زده رو ول نکرده!خدا بگم چی کارنکنه اون کسی که این ویروس یلدا بازی رو برای اولین بار
هی خواستنم ننویسم دیدم نمیشه، پس فردا پشت بند همه اون رجزهایی که
پشت سرم می خونن اینم اضافه میشه که حالا واسه یه بازی دعوتش کردیم
چقدر گذاشت طاقچه بالا!
به روی چشم! کنار همه خصوصیات فاجعه آمیزم 5تاشونو که میتونم ،
میگم!
1- یکی از دوستان نوشته بود ما ایرانی ها مردمانی میان سنت و مدرنیته
هستیم ، باید بگم آهان منم همینم!
هم هوای هزاره ها توی سرمه هم خودمو فرزند امروز می دونم!
یه جورایی عاشق هر چیز قدیمی و هر سنت اصیلم!
در عین حال نمی تونم خودم رو تو غالب یه زن سنتی - البته با اون دیدگاهی
که جامعه امروز ما از زن سنتی داره - که از صبح تا شب درحال رفت و
روب و غر و غیبت و پخت و پزه، تصور کنم!
دوست داشتم شبانه روزم 32ساعت بود تا 12ساعتشو توی خونه آواز
می خوندم و آشپزی و مطالعه میکردم و در حالیکه در خدمت کانون گرم
خانواده بودم برای خودم خزعبلات مینوشتم، 12ساعت توی اجتماع و
سر کار و فعالیت و نشستهای مثلن سیاسی و برنامه های متفرقه بودم
و 8ساعت هم به مفیدترین کار زندگیم یعنی خوابیدن می پرداختم!
از این جهت گفتم مفید که شاید توی این 8 ساعت لااقل برای خلق الله
آزاری نداشته باشم! هر چند بعضیها توی خوابم دست از سر آدم
بر نمی دارن و می خوان از زیر زبونم حرف بکشن!
خلاصه اینکه، هم می خوام سنتهایی رو که خیلی دوستشون دارم حفظ کنم
و هم می خوام مدرن باشم ، دست آخرم نه سنتی ام نه مدرن شدم!
2- به استناد بند 1، طبیعیه که آهنگهای به قول خودمون اصیل و کلاسیک
رو به این صداهای اجخ وجخ جدید که به نظرم فقط ظرف و ظروف به
هم میکوبن و خودشونو به در و دیوار میزنن و همشم حالشون بده ترجیح میدم!
دوستام میگن سوزن سلیقه ام روی 50 سال قبل گیر کرده ، و هر چیزی که
اون موقع مد بوده حالا باب طبع منه! راستم میگن : من با بوی کهنگی و
اصالت، تازه میشم!
3-مثل خیلی از دخترها یه روزگاری تصوری که از شاهزاده مورد علاقه ام
داشتم، یه شاهزاده ملی و صد در صد اپوزیسیون بود که حتمن باید سبزه و
چشم ابرو مشکی و اتفاقن سید اولاد پیغمبر باشه!
اما از قضای روزگار هرکی جلوی راهم سبز می شد ،سفید و شیت و زبانم
لال اصلاح طلب بود!
4-یه جورایی بعضی اخلاقم شبیه جناب آقای کروبیه!!! یه وقتایی از در دروازه
رد نمیشم اما یه روزهای مثل فرفره از ته سوزن می گذرم!
بعضی وقتها انقدر سنگ دل میشم که خودم از خودم کیف میکنم! اما بعضی
وقتام نگاه یه بچه احساساتیم میکنه!
تازگیها هم ( از 11 فرودین ) بلا به دور دچار تلطیف عواطف شدم و با
عرض شرمندگی اشکم دم مشکمه!
بی رو در واسی دم دمی ام!
یه وقتهایی یه ریز حرف میزنم یه وقتایی هم صم و بکم ...!
یه وقتایی از دیوار راس بالا می رم یه وقتم همچین میرم تو خودم که
هیچکی نمی تونه درم بیاره!
5- از همه بدتر اینکه آقا من از انتقاد بدم میاد ، به خدا خیلیم بدم میاد!
هرکاری میکنم که انتقاد پذیر بشم نمیشه که نمیشه!
وقتی کسی در نهایت رفاقت داره نقدم می کنه به قول فروغ ،
ناخود آگاه طناب دارش رو توی ذهنم میبافم!
هرچی به خودم میگم آخه دختر خوب ! یکی که ادعاش میشه
می خواد خیر سرش کار سیاسی کنه باید انتقاد پذیر بشه،
بازم حالیم نمیشه!
بعضی وقتا سعی میکنم ژستای روشنفکرانه بگیرم که
نقد از لوازم اجتناب ناپذیر دموکراسیه اما این حرفا توی
همون ژستای روشنفکرانه باقی میمونه و هیهات که هیچ وقت
به واقیعت تبدیل نمیشه!
من دعوت دوستان رو لبیک گفتم و به هر جون کندنی که بود 5 تا
خصلت پیدا کردم و نوشتم، اما اجازه بدید به بقیه رحم کنم و کسی رو
به این ضیافت دعوت نکنم!
بعد نوشت: راستی من یه پست دارم، اسمش اینجا چیکار میکنمه!
یکی از اولین پستای شهر سایه اس!
اونجا مفصل تا ۷ پشتمو توضیح دادم!یه عکس بدریختمم اونجاست !
چون اون موقع عکس دیگه ای دم دست نداشتم ، شاید سر فرصت
عوضش کردم!
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 12:17 توسط نگار سایه



