نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 13:12 توسط نگار سایه
این دومین باره که موضع گیری شریعتمداری برام قابل احترامه، یک بار سر قضیه حکم ارتداد آقاجری - در شرایطی که کسانی مثل مصباح اونو واجب القتل می دونستند -و این بار هم که با مقاله بحرینش گل کاشت!
خیلی وقت بود که این موضوع انقدر جدی در سطح رسانه های ایران ، بحرین و خاورمیانه و حتا جهان مطرح نشده بود ، انقدر که خودمونم داشت یادمون می رفت پاره تنمون الان توی نقشه های جغرافیا مثل یک عضو قطع شده تنهاست!
شریعتمداری با نوشتن مقاله جنجالیش درباره بحرین کاری کرد که بازهم مساله حاکمیت ایران بر بحرین سر زبانها بیافته و جداشدن غیر قانونی بحرین از ایران توی یک همه پرسی فرمایشی -که برگ خیانت محمدرضا شاهه-دوباره طرح شه!
کسانی که من رو میشناسن می دونن که چه نظری درباره شریعتمداری دارم ، اما به جرات می تونم بگم که کاری که شریعتمداری نماینده ولی فقیه توی جایگاه یک روزنامه نگار انجام داد به مراتب تاثیرش خیلی بیشتر از خیلی از داد و بیدادهای ما به اصطلاح ناسیونالیستها بود!
همین که چند نفر توی گوشه و کنار این دنیای بزرگ با شنیدن این قیل و قال دروغین پان عربها به دنبال کشف حقیقت برن و براشون ثابت شه که «بحرین ایرانیه» ،خیلی کار بزرگیه!
حتا اگه توی نقشه های کاغذی بحرین جدای از ایران جغرافیایی باشه اما توی قلبهای همه مردم ایران از جمله اکثریت بحرینی ها هیچ وقت بحرین جدای از این آب و خاک نیست.
تو خبرها خوندم که تعدادي از مفتيهاي سلفي بحرين و ديگر كشورها فتواي قتل شریعتمداری رو صادر كردند .
فکر کردم خیلی شجاعت بخواد که شاید برای آخرین بار توی زندگیم بگم: آقای شریعتمداری دست مریزاد!
منم همین جا اعلام می کنم که این که در قیل و قال انرژی هسته ای این موضوع مطرح شده این که جمهوری اسلامی می خواسته ناز شست به اعراب نشون بده ...یا این که این اظهارات باعث تشنج در منطقه شده و یا هر نیت پاک یا پلیدی که پشت این حرفها بوده... هیچ کدوم از ارزش این کار کم نمی کنه به قول قدیمیها " عدو سبب خیر شده"!!
در ضمن چرا وقتی اعراب دقیقه به دقیقه جزایر سه گانه رو جز امارات می دونن آب از آب تکون نمی خوره اون وقت وقتی ما به حق می گیم بحرین مال ماست ایجاد تشنج می شه!؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 11:54 توسط نگار سایه
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 13:13 توسط نگار سایه
چند روز قبل بالاخره فرصت كردم 300رو ببينم .
خيلي زياد درباره اين فيلم خونديدو بغض و كينه تاريخي از ايراني توي اين فيلم چنان موج مي زنه كه شايد حتا براي يك غير ايراني هم تهوع آور باشه، ديوهاي ايراني در مقابل قهرمانان اسپارتي !!!
انقدر اين فيلم سرشار از ابتذال و دروغ بود كه بعد از ديدنش دل آشوبه و سر درد گرفتم!
اما اين بار با وجود تمام احساسات ناسيو ناليستي كه خيلي وقتها به اون متهم شدم ، بيش از اونكه از اين متاسف بشم كه چطور برده دارها و گلادياتورها جامه انساني به تن مي كنن و مردمي كه دست كم در دوران باستان از متمدن ترينهاي روزگار بودند امروز توي سينماي هاليوود شبيه هيولاهاي ملعون و منفور فيلمهاي كودك مي شن، دلم براي هنر سوخت...
دلم براي هنر مي سوزد، وقتي مي بينم چطور قامت زيباي اون به تعفن آلوده است...
سوء استفاده از هنر تازگي نداره اما وقتي 300 رو كه اتفاقن چندان هم هنرمندانه نيست مي بيني ، دوباره به اين فكر مي كني كه چقدر دروغ گفتن با هنر ، خيانت كردن با هنر و قلب حقيقت با اون آسونه!
دلم براي هنر مي سوزه وقتي اين الاهه پاك و دوست داشتني به اندازه يك بدكاره مكار اغواگر آلوده دامن ميشه!
دلم براي هنر مي سوزه وقتي...!!!
يه مطلب ديگه هم كه نبايد از اون غافل بود اينه كه درست يا غلط ، غرب امروز از نام ايران بيزاره و بديهيه كه بخواد به تخريب چهره اين سرزمين بپردازه ؛ اگر اونها براي فرو كردن دروغهاي شاخدارشون تو مغز مردم دنيا وقت و هزينه صرف كردند ، ما براي اثبات حقانيت خودمون چي كار كرديم ؟!
چقدر برامون مهم بود كه نا راستهاي وارنري جاي واقعيتهاي ايراني رو نگيره!؟
خود ما چند تا فيلم در باره حقايق تاريخ ايران ، به ويژه ايران پيش از اسلام ساختيم؟!
كاش كه نصف اون اندازه اي كه براي ساختن فيلم يوسف و اصحاب كهف و ساير قهرمانان يهود و سامي تلاش مي شه براي ساختن فيلمهايي درباره زرتشت ،كورش ، انوشه روان و ...انرژي صرف مي شد تا دست كم اگر اين فيلمها در خارج از ايران هم طرفدار پيدا نكرد - كه مطمئنم اگر خوب ساخته بشه مخاطب غير ايراني زيادي خواهد داشت _ مردم خودمون با آگاهي تاريخي 300ها رو باور نكنن!!!
پي نوشت: جناب آقاي يزدان پناه تو وبلاگ بوي خاك من رو به يك ضيافت دعوت كرده تا در باره 5 آرزوم بگم
منم اطاعت امر مي كنم.
1) آرزو داشتم زندگي رو توي يك زمان ديگه هم تجربه كنم يا توي ايران باستان زندگي كنم و يا 1000سال آينده !
2)آرزو داشتم كشورم آباد ، آزاد و، سربلند و مردمسالار باشه و اسم ايراني توي همه جاي دنيا با احترام و تحسين برده بشه ...
3) دلم مي خواد مردمم خودشون رو باور كنن و مرعوب زرق و برق و هياهوي غرب نشن و با اتكا به هوش و بازوي خودشون دوباره اين ويرانه ها رو باز سازي كنن.
4) با تمام وجودم و با همه عشق از خداي اين سرزمين مي خوام كه مرگ من رو براي ايرانم مقدر كنه!
5) و یه آرزوي ديگه كه بودنش توي خونه قلبم برام زيباتر از بيانش توي دنياي مجازيه...!
برخلاف آقاي يزدان پناه من تنها آقاي سكوت فرياد رو به اين بازي دعوت مي كنم كه اميدوارم ايشون كسي رو به بازي دعوت نكنه تا دوستان وب لاگ نويس با ميل خودشون در اينباره بنويسن!!!
بازم از دوست گرامي جناب آقاي يزدان پناه براي اين دعوت سپاسگذارم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 13:8 توسط نگار سایه
يكي از مواردي كه دوستان در موردش تاكيد داشتند و خودمم نسبت به اون اصرار
زيادي داشتم اما نمي دونم چرا در بارش اهمال كردم، نوشتن درباره كردستان بود
به طوري كه يكي از دوستان يكبار بهم گفت : تو چطور كردي هستي كه توي
وبلاگت اسمي از كردستان نبردي !
ديدم حق داره!
با يك دنيا تاخير تصميم گرفتم تو شهرسايه درباره كردستان بنويسم!
اما به خاطر اينكه اين مطالب براي دوستاني كه از تيره كرد
نيستند در طولاني مدت خسته كننده نشه تصميم گرفتم به جز اين پست كه به طور كامل
به توضيح درباره اين موضوع كه چه اسطوره هايي درباره اصليت و پدران كردها
وجود داره مي پردازه ، ( و خارج از تعصبات كردي، مطمئنم خوندنش براي خيليها جالبه)
در باقي پستها باقي اسطوره ها و آداب و رسوم تيره كرد رو
به صورت پي نوشت به نوشته هام اضافه ميكنم!
روايت پيدايش مردمي كه در سپيده دم تاريخ زيسته اند ،
اسطوره قوميه كه جهان باستان رو با اسبان بادپاي درنورديده تا در اين فلات
بياسيند!

نژاد كردها در شاهنامه (اعقاب نجات يافتگان از مارهاي ضحاك):
يكي از اسطوره هايي
كه درباره اعقاب كردها وجود داره به زمان پادشاهي ضحاك ماردوش بر ميگرده!
در اين روايت دو مرد پارسا به نامهاي كرماييل و ارماييل كه براي خدمت به مردم
وزير ضحاك شده بودند، با ترفندي تصميم گرفتند كه هر روز به جاي دو جوان،
مغز يك جوان رو با مغز گوسفند مخلوط كنند تا با اين كار يك جوان به قيد قرعه از مرگ
نجات پيدا كنه و وقتي تعداد اين جوانان كه بايد زندگي مخفيانه مي داشتند به دويست
رسيد ، اونها رو به كوهستان فرستادند و طبق گفته فردوسي قوم كرد از نسل جوانان
نجات يافته از دام ضحاك به وجود اومد!
كردها از نژاد جنيان!!:
اسطوره هاي متفاوتي وجود داره كه ميگه كردها از نژاد جنيان هستند، و حتا يك
ضرب المل عربي ميگه:" الاكراد طايفة من الجن كشف الله عنهم الغطا" (يعني كردها
از نژاد جنيان هستند كه خداوند از صورت آنها پرده برداشته)
دختران زيبارو و جنيان!
و افسانه جالبي هست كه ميگه:سليمان به 5هزار جوان جن دستور ميده كه تمام
جهان رو جستجو كنن و 5هزار دوشيزه از زيباترين دوشيزگان جهان رو برايش به كنيزي
بيارن ، اين جوانان جن سالهاي بسيار رو در پي زيباترين دوشيزگان عالم جستجو
ميكنن و وقتي 5هزار كنيز زيبا رو رو به خدمت سليمان ميارن ، مرگ سليمان
فرا رسيده بود.
اين جنيان جوان كه خودشون عاشق دختركان زيبارو شده بودند با اونها ازدواج ميكنن
و قوم كرد از پيوند زيباترين دوشيزگان جهان با جنيان به وجود مياد!!!
از نسل شيطان!
همچنين ميگن : زنان زيباي بارگاه سليمان رو شيطاني به نام "جسد"
فريفت و اونها باردار شدن و چون سليمان بازگشت و ديد زنان زيبا و كنيزانش
باردار شده اند اونها رو به كوهستان راند و قوم كَرَد ( با اين تلفظ يعني: رانده شده)
از نسل اين زنان فريبخورده و شيطان به وجود آمدند!!
فرزندان بلقيس
محمد افندي در انساب كرد نوشته: اصل كرد از جنيان است و هر كردي كه
روي زمين است يك چهارم جن است! چراكه كردها از فرزندان بلقيس اند و
به اتفاق همه مادر بلقيس از جن بوده است!
اما مشهورترين اسطوره كه كردها بيشتر به اون استناد ميكنند
شبيه روايت شاهنامه است و در واقع كردها خود رو فرزند
كاوه آهنگر مي دونن!
كردها معتقد بودند كه" دشت كرد را ميخورد" به همين سبب زيباترين كوهستانها رو
براي زندگي انتخاب كردند!
در اين باره بازم مينويسم!
پ.ن:مثل اینکه شام خاتمی با ذائقه بچه ها سازگار نبوده و عده ای دچار مسمومیت فلافل شدند!
پ.ن2: من نفهمیدم سرنوشت اون فرمهای دعوت به همکاری ( کارگزاران!!!!!)چی شد ؟
دوستانی که خبر دارن ،من رو هم در جریان بگذارند!!!!
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 12:33 توسط نگار سایه
در پی سرزمین گریزم..
دیار احساسات زلال..
کجاست دلسوخته ای که گفت:"عصرما ، عصر گل مصنوعی!"
می یابمش تا بگویم؟ :
در فراموشی اکنون گل مصنوعی هم ندیدم!
من پشت دلتنگی شیشه ها ،
پروانه های سوزنی دیدم*
قلبهای فلزی ...
عصر ما...
عصر عصیان آدم است
عصر گندم...
عصر قابیل ...
عصر خون و آهن و آزادی
و من ...
شکسته برای قیام می آیم
به جنگ،شمشیر در نیام می آیم
کاوه ام بی بیرقی
نوحم خدا...
کو زورقی ؟
اینجا عشق در زنجیر است...
دلدادگی در بند!
و هستند همیشه
اشباح مراقب،
بیم دارنده از انتشار نگاه!
در این سربی سرزمین
میان موشهای معبد سکه
قلب شیشه ایم ،
که می شکند با تلنگری!
چه کند با هجوم وحشی عشق؟
*پروانه های سوزنی ،کنایه از پروانه هایی که خشک می شوند
و با سوزن در کلکسیونها سنجاق می شوند
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385 ساعت 7:42 توسط نگار سایه

تو تنهایی!
حتا نمی گذارند نفست به اون مرده هایی که دم عیسایی
می خوان ،برسه تا از قبرهاشون بلند شن.
و تازه انگار خودت توی قبری!
حتا یه دادگاه ناعادلانه هم برای محاکمه ات نبوده ! ...
تو رو مستقیم فرستادن توی چهاردیواری و انفرادی
یا شایدم تو بند تبهکارها!
چقدر موجود ترسناکی هستی برای اونایی که از زنده ها بیم دارند.
طغیان ...
آره ، "هیچ" که عصیان نداره!
تازه بعد تولده که فرشته دوزخ اون قلم آسمونی ( !!!) رو در
می یاره و تند تند پرونده اعمالت رو خط خطی می کنه.
لیست سیاه گناه هایی که خودتم ازشون خبر نداری و هیچ
مدرکی هم برای اثباتشون وجود نداره مگر اعترافات خودت!
چقدر تنهایی وقتی نه دزدی، نه معتاد، نه قاچاقچی
و نه تروریست؛ اما جرمت از همشون سنگین تره!
مرغ آرزوهات برای مردم حتا از سقف زندانم بالاتر نمی ره .
چه گناه بزرگیه
دیدن ...
اندیشیدین...
برخاستن و فریاد زدن !
پ.ن : دیروز تنها کار مفیدی که انجام دادم این بود که
به وبلاگ بعضی از بچه ها سر زدم.
تصمیم داشتم مفصل درباره شهید بزرگ، حسین فاطمی
بنویسم. اما یه اتفاق انقدر به همم ریخت که تا شب عین
مرغ پرکنده دور خودم چرخیدم.
سالروز تیرباران ابرمرد مبارزه با استعمار و استبداد رو بزرگ
می دارم.
انقدر برام عزیزه که هر بار اسمش رو می یارم
قلبم تندتر می زنه . یار شفیق و وفادار مصدق.
آخ که چقدر فاطمی ها کمند و چقدر این خاک به اونا نیاز داره!
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 8:37 توسط نگار سایه
شبی بی ستاره... 
شبی تاریک و بی صبح...
هیچ آبادی نیست ...
فریادها یخ زده
بوف شوم خنیاگر تنهای ویرانه ها
زوزه گرگهای پیر
کفتار هایی بی انتظار ...
نه...!
این ویرانه جغد زده سرزمین من نیست!
شاید صحرای مردگان است
اینجا ، مادران مرده می زایند
نوزادان ،مرده شیر می مکند
کودکان،مرده می دوند
مردمان مرده ، پس کفنها
چشمهاشان وحشت زده،
نگاه می دوزند...
زهرخند می زنند!
جمجمه ها ،کاسه خالی ترس!
نه...!
این ویرانه جغد زده سرزمین من نیست!
من از هزار و یک شب ،از قصه های بی خواب می آیم
من از رستم ، من از سهراب می آیم
اشو زرتشت...
از سرخ شعله های آتشگاه
از سرزمین سرور
از مهرگان و تیرگان
من از بیدار ترین خفتگان می آیم
نه...!
این ویرانه جغد زده سرزمین من نیست!
اینجا در هر کوچه دار می کارند
برای هر دلی دیوار می کارند
برای هر تبی تابوت...،
برای هر خدا ، طاغوت!
اینجا هر سینه یک پرستو ، یک لاله شد
ضحاک ماردوش ، هزاران ساله شد
دین نردبان آزمندی ...
دین صورتک گرگهای میش نما...
دین، کیسه طلای دنیا ییان شد!
نه...!
این ویرانه جغد زده سرزمین من نیست!
اینجا
می دهند ، سرداران سر به دار
مادران، فرزند...
کسی خون می دهد
کسی ، جان
کسی ،خاک!
نفرین به بند،
دریغ از دلیری ،
آه از قفس،
دریغ از قناری!
شلاقها به رقص
فولادها در داغ
دشنه ها تشنه
قبرها مشتاق!
این خراب آباد بی شادی
این دوزخ زمهریر
این زندان مقدس،
نه ...!
این ویرانه جغد زده سرزمین من نیست!
ماتمسرایی عزیز ...
گورستانی گرانبها
میراث دار غرور داغ آریا
سوگوار نفس
سوگوار دیدن
خاک من!
خاک خوب ،
اشکهایت سرخ
دلت پر ناله
دردانه مانم زده
خاک خون!
بیدار باش!
شاید بشنوی صدای قدمهای رهایی
تورا بیدار می خواهم
بیدار...!
این خاک خواب برده
این ویرانه جغد زده سرزمین من نیست!
پ ن: به امید ایران آزاد ، آباد و سربلند
پاینده خاکم!
پ ن ۲:مهندس کورش زعیم ،عضو شورای مرکزی جبهه ملی ایران همچنان در بند است
نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 21:8 توسط نگار سایه
هنوز چند ماهی بیشتر از جشن باشکوهی که برای مراسم عقدش برگذار شد، نمی گذره...
امروز باهاش تلفنی حرف می زدم :-خوبی خانم خانما...؟ چه عجب یاد ما کردی...؟
مهدی چطوره؟ هنوز از دست تو دق مرگ نشده؟!
تو صداش نه لرزشی بود و نه غمی:-یعنی تو خبر نداری ما قبل ماه رمضون جداشدیم!
فکر کردم این حرفم یکی از لوده بازیهای همیشگی شه:-مسخره بازی در نیار!
-نه به خدا ، تازه چند وقته که عادت کردم! خدارو شکر راحت شدم!
- آ..خه...چه...را...؟
-یکی دوبار که الکی الکی شلنگ و تخته انداخت، سری آخرم که جات خالی تا خوردم
مشت ولگد نثارم کرد، بابا اول که فهمید خیلی ناراحت شد می خواست بره کلی بد و بیراه
بهش بگه، اما وقتی گفتم می خوام جدا شم، مثلن می خواست منو از خر شیطون بیاره پایین،
مردم تا تونستم راضیش کنم، می گفت
کم کم اخلاقش دستت میاد!!! اول زندگیتونه، منم گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست!
باور نمی کردم ، من این حرفارو از دهان یک زن بی سواد مهاجر بیغوله نشین
چند دهه قبل نمی شنیدم!
اینا حرفای یک دختر طبقه متوسط تحصیلکرده و امروزی با یه شغل خوب توی همین
به اصطلاح کلانشهر بود!!
چقدر ظاهر مهدی موقر و متین به نظر میومد و در آمد خوبی که مایه تفاخر فاطمه بود!
-یعنی چی به خدا گیج شدم !
-هیچی ، آقا تعادل عصبی نداشت.روزای نامزدی احساس کرده بودم که خیلی زود از حالت
عادی خارج میشه، اما نفهمیدم...به مامانش گفتم شما که می دونستید پسرتون مشکل داره
چرا براش زن گرفتید؛گفت آخه گفتیم زن بگیره خوب می شه!
انگار قیافه شیطون و بازیگوشش تو ذهنم رنگ باخت...!
هم متعجب بودم وهم عصبانی !
شنیده بودم می گن زن بلاست و عجیب اینکه برای درمان هر بلایی یک نسخه ازش
تجویز می شه!
برای شفای پسر معتاد و روانی و ناسازگارو...
بیچاره دختر جوانی که همه زندگیش رو باید به برای درمان دردهای بی درمان برخی
تباه کنه و هنوز ...هنوز در هزاره سوم از مشت و لگد حرف بزنه!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ساعت 16:24 توسط نگار سایه
وقتی به چند سال گذشته برمی گردم می بینم هر سال نسبت به گذشته
اقبال مردم این سرزمین به ویژه قشر جوان و دانشجو به سنتها و
آداب و رسوم ملی افزایش پیدا کرده...
شاید تا ده سال قبل مکانهایی که جشن مهرگان در آن برگذار
می شد به محفلهای زردشتی و 
برخی جریانهای سیاسی محدود
بود ؛اما امروز تعداد ان جی او ها و دانشکده هایی که برای
برپایی این جشن تلاش می کنند بسیار افزایش پیدا کرده .
-هرچند تا رسیدن به جایگاه واقعی ، فاصله ،بسیار زیاده-
اما این که جوان ایران زمین ، با غرور ، به ایرانی بودن
خود می بالد و در برگ برگ تاریخ ،آیین و شیوه نیاکانش
را می جوید ، باشد که آن را زنده کرده و پاس بدارد،
می تواند چشم اندازی از آینده ای بهتر باشد!
شاید برخی -به اصطلاح متجددها-آن را بیماری گذشته
بنامند ؛اما در حقیقت ، بیماری امروز ایران ، فراموشی
گذشته است!!!
شناختن تاریخ ، آداب و رسوم و شیوه پدران بازگشت به
گذشته نیست ؛بلکه بازگشت یک ایرانی به خویشتن
فراموش شده خویش است.اگر فرزندان کاوه و کورش و
نوشروانها آموزه های گذشته را چراغ
راه امروز قرار دهند، از دروغ و پلشتی و دغل کاری
بپرهیزند و به جای خواری با غرور به دنیا نگاه کنند،
از بسیار شوربختی های امروز نجات خواهیم یافت!
بالنده، تابنده ،پاینده ایران!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 9:16 توسط نگار سایه
نمی دونم شاید گذاشتن این پست هیچ ضرورتی نداشته باشه! اما فکر کردم شاید بد نباشه بعضی وقتا با یه نگاه عاطفی تر به شهر سایه نگاه کنیم! یه جور دیگه به آدمایی که شاید به نظر بیاد شبیه ماها نیستن!
بله...!
تو همین شهر خودمون،اگه درگیر شعار زده گی های روشنفکرانه نشیم چیزای زشت و زیبای زیادی هست که
می تونیم ببینم ، این یه داستان واقعی واقعی از شهر سایه است:
پیرمرد نابینا با لباسهای مندرس و ظاهری ترحم بر انگیز ،عصا زنان قدم بر می داشت:-خانم می شه من رو برسونید سرپل ؟
زنان غافل شهر پوزخند زدند:-نه ما از این طرف نمی ریم آقا!
دختر تازه پا به خیابان گذاشته بود،
مسرور از بوی لباس تازه...!
صدای پیرمرد در گوشش پیچید و خنده پر تمسخر خانمی نه چندان محترم!
و اکراه کلامی که پاسخ نابینا را می داد!
شاید زن به این می اندیشید ، مبادا آدمکها تصور کنند این ژنده پوش با او نسبتی دارد و به همین دلیل به سرعت از اوفاصله گرفت!
دل دختر لرزید...!
با شتاب به پیرمرد نزدیک شد:-پدر جان من با شما هم مسیرم!
پیرمرد خوشحال لبخند زد.
دستان جوان دختر بازوی پیر را گرفت!
پیرمرد آهسته قدم برداشت:-خیر ببینی دخترم.
صدایش طعم خستگی سالها ، در خود پنهان داشت،
طعم تلخ زمان!
و دختر...
دختر بغضش را فرو خورد!
چقدر چشمان ژنده پوش،درشت، سفید و پر خون بودوصورتش ،گویی قدر هزاره ها چروکیده!
کیسه سیاهی در دست داشت و لیوانی کثیف و بی آب...
در دست دیگر، چوب دستی ای زمخت!
شاید هفته ها ، استحمام نکرده بود؛کت آجری رنگش، سیاه به نظر می آمد و در آن تابستان گرم بوی عرق و چرکی مانده، می داد.
شامه دختر به شدت از بوی نامطبوع آزرده شد ، ولی به شدت بازوی پیرمرد را می فشرد:-اینجا جوی آبه پدر جان!پاتونو بی زحمت بلند کنید تا رد شید!
قدمهای کم سالش را با گامهای فرتوت نابینا همراه کرده بود!
صمیمانه با پیر قدم بر می داشت،
نگاه کنجکاو مردمان و پوزخند نازیبای جوانان آزرده اش نمی کرد...
دلش با پیرمرد بود!
چقدر حرف می زد:-من خودم چند تا بچه دارم!
آه کشید: دخترم،اولاد بد...هیچ نمی دونم کجان!اونا ولم کردن!
نام محله ای را برد که برای دختر،آشنا نبود:-شما می دونید محله اش کجاست؟ منو اونجا ول کردن!
انگار با آن چشمان بسیار درشت و بی مردمک، رو به رو را می نگریست:-تو خیلی دختر خوبی هستی ،الان یه ربعه که به این و اون می گم منو برسونن سر پل! اما هیچکی کمکم نمی کنه! خب مردم کار و زندگی دارن!
شاید هم به خاطر بوی بد ش..!
هنوز بازوی پیر در دست دختر بود،
جوانکی در حال عبور از کنار آن دو،خواست در دست نابینا اسکاناس بگذارد!
پیرمرد به شدت سرش را تکان داد:-...من که گدا نیستم !
جوان پوزخندزنان دور شد!
صدای پیر این بار لرزش خجالت داشت:-من خوم پول دارم!...زمین... زندگی....!
دقایقی نگذشته بود،
زنی میانسال چند سکه در دستش گذاشت و دوباره پیرمرد:-خانم من گدا نیستم!
صورت پر چینش را سوی دختر گرداند:-نمی دونم چرا اینا فکر می کنن من گدام!؟
اشک در چشمان جوانش حلقه زد:-اشکالی نداره، شما بهش فکر نکنید!
سر پل رسیدند:-دخترم می دونی امامزاده کجاست؟نذر دارم باید برم امامزاده نذرمو ادا کنم!
به اندازه کافی دیر کرده بود و با چند دقیقه تاخیر بیشتر حتمن در خانه توبیخ می شد!
نه ...رفیق نیمه راه نبود:-بله که بلدم ! الان با هم می ریم!
مسیر ، پر تردد بود ،
مثل دو آشنا قدم می زدند!
یکی جوان...!
با لباسهایی که چند روز بیشتر از خریدشان نمی گذشت...
و دیگری...
پیر...ژنده...نابینا و بسیار کثیف!
نابینا عرق کرده و خسته بود، مرتب کیسه سیاه را در دستش جا به جا می کرد، کیسه بود و لیوان و عصا...
دل دختر شور خانه را می زد:-پدر جان کیسه رو بدید من براتون بیارم!
با تردید کیسه را به دست دختر سپرد!
چقدر کیسه سنگین بود و حمل آن ،سخت!
نزدیک امامزاده پیرمرد گفت:-من همین جا تو آستانه می شینم!...داخل فشار مردم نمی ذاره زیارت کنم!
کیسه را به پیرمرد سپرد...
ناباورانه...
نمی توانست واقعی باشد!
کیسه پر از سکه های پول خرد بود!!!
تعداد سکه ها به قدری زیاد بود که به روشنی می فهمید صاحبش جز از راه گدایی ، آنها را کسب نکرده است!
چقدر این بغض نفس گیر بود...
و خداحافظی!
اشک پهنای صورتی را که مرد نمی دید بارانی کرده بو د.
آن روز ....
گدایی دید که از پول و اسکناس، گذشت!
گدایی که شاید قدر پادشاهان عزت نفس داشت و نخواست جلوی دستان مهربانی ،بشکند!
دل نازکش گرفته بود!
باید خیلی زود به خانه می رسید .
می دانست تا همیشه گدایی را که اکنون در امامزاده نذرش را ادا می کرد !!!فراموش نمی کند!
مسافر شهر سایه شاید تو هم مغرورترین گدای شهر رو دیده باشی!
شاید...
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت 1:1 توسط نگار سایه
شهرسایه
در روزگاری که همین اکنون بود و در شهری که همین جا…
مردمانی در حرکت بودند، هر روز آنها را به میلیون در خیابانها
می دیدی،اما هیچ یک خودشان نبودند، مردمان به هم نگاه
می کردند ،زهر خند می زدند ، جان کندن و چیزی شاید
شبیه به زندگی!!!
همتی و جرأتی برای "خود "بودن وجود نداشت!
شحنه ها آنهایی را که در روشنایی می زیستند ،می بستند،
صداهای روشن در هیاهوی غوغا سالاری ،خاموش می ماند!
قلم های روشن را پاسخ سیاهی بود!
سایتهای روشن ، فیلتر…!
و
آنها که خواستند "خود"باشند،"خود" بیاندیشند،"خود"
انتخاب کنند،"خود" قانون" خود" را بنویسند، در جستجوی
راهی دیگر برآمدند:
صداهایی در سایه !
قلمهایی در سایه!
سایه تصویر مبهمی از آنچه واقعی بود،شد!
مردم شهر سایه با زبان سایه، می گفتند…
می نوشتند و فریاد می زدند!
هیچ کس نمی تواند سایه را زنجیر کند
یا در قفس، اسیر …
اما…
سایه ، تصویر واقعی همان خودی است که تا روز موعود
باید ، تکثیر شود
به شهر سایه خوش آمدید!
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 ساعت 21:21 توسط نگار سایه
صفحه نخست | پست الکترونیک | بلاگفا | قالب های پارسی



